تبليغاتX
آسمان هشتم

آسمان هشتم

نه از رومم، نه از زنگم...همان تنهای بیرنگم

سلام

امروز بالاخره تصمیمو گرفتم

تا وقتی بلاگ اولم حذف نشده، نمیتونم جای دیگه ای وبلاگ داشته باشم

مسلّماً هرگز شهامت این رو پیدا نمیکنم که حذفش کنم

واسم پر از خاطره س

همون نظرات خصوصیش به کل دنیا می ارزه

واسه همین تصمیم گرفتم برگردم به همون بلاگ اولم

هرچی هم توی دلم باشه داخلش مینویسم

اصلاً هم به حرف این و اون اهمیت نمیدم

گرچه یه خطر تهدید میکنه بلاگ قبلیمو و اون، یه مار زخم خورده س که ممکنه هکم کنه

ولی تدابیر امنیتی رو براش تدارک میبینم و نمیذارم هک بشم

من با جدیت برمیگردم به بلاگ قبلیم

و دیگه ازش جدا نمیشم

من به جای واقعی خودم بر میگردم

و با اسم و آدرس واقعی خودم واستون نظر میذارم

 

 

حس خوبی دارم

مثه یه گمشده که داره کم کم راهشو پیدا میکنه

خوشحالی مبهم و غریبی دارم

و یه آرامش درونی...

 

خدایا شکرت...

+ نوشته شده در  88/07/21ساعت 10  توسط کیمیاگر  | 

یه چیزی کمه... کاش...

سلام

معذرت به خاطر تاخیر در آپ و پاسخ به نظرات

***

این روزا، اوضاع جالبی برام پیش اومده

روزای خوب و آرومی رو میگذرونم

جالبتر از همه، اینه که دعاهای شب قدرم یکی یکی داره برآورده میشه...
اونقدر دقیق و قشنگ، که باورش برام سخته...
"خدایا...مرسی"

***

اما...

اما اصلاً شاد و شنگول نیستم!

همش حس میکنم یه جای کارم میلنگه

یه چیزیو (بخوانید: یه کسی رو) شب قدر از خدا خواستم و التماسش کردم که اینبار از دستش ندم

خدای گلمم مثل همیشه رومو زمین ننداخته

اما اونقدر به هم ریخته و داغونم که میترسم هرلحظه، با حرفام، با عصبانیت بیخودیم، با دیوونه بازیهام از دستش بدم...
ایندفعه نمیخوام اینطور بشه
اما نمیتونم...

***

برای بار ۱۰۰۰م رفتم به بلاگ اولم سر زدم

دلم براش تنگ شده و ۱۰۰۰ بار به خودم لعنت میفرستم که چرا رهاش کردم

گرچه چاره دیگه ای نداشتم

از طرفی، آدرس اون یکی رو کسایی داشتند که نمیتونستم چیزایی رو که دوس دارم، داخلش بنویسم

اما بازم عاشقشم و دلتنگش...

کاش رهاش نمیکردم...

***

خیلی وقت بود عادت کرده بودم به "ای کاش" ها و "اگر" ها فکر نکنم
اما امروز واقعا دیدم دیگه نمیتونم

کاش همون دختر شیطون و بیخیال و تخیلی و باحال ۹ ماه پیش بودم...
کاش همه بهم نمیگفتند "چرا عوض شدی؟"

کاش، من هنوز "من" بودم...

کاش...

+ نوشته شده در  88/07/14ساعت 16  توسط کیمیاگر  | 

دیدی دوستت نداشت و رفت...

کجاست؟؟؟ بگو

اونکه برات میمرده کو؟

اونکه قسم میخورده که دوستت داره، اما به جاش با یه قسم هرچی که داشتی برده کو؟

گذاشت و رفت...

دیدی دوستت نداشت و رفت...

 

کجاست؟ بگو

اونکه برات میمرده

 و هرچی که داشتی برده

کو؟

اونکه یه باره اومد و

آتیش به زندگیت زد و

ازت برید...

اونکه دل ساده و تنهاتو به صلابه کشید...

یادت باشه منتظر اونکه میگه دردتو میدونه نشی

حرفاشو باور نکنی، هرکی میاد نمک به زخمت میزنه، سادهء دل داده من گول نخوری، دوباره دیوونه نشی

 

 

+ نوشته شده در  88/07/05ساعت 15  توسط کیمیاگر  | 

 

زندگی در چشم من
شبهای بی مهتاب را مانَد...
قلب من
نیلوفر پژمرده در مهتاب را مانَد...

ابر بی باران اندوهم
خارخشک سینه کوهم
سالها رفته است کز هر آرزویی خالیست آغوشم...
نغمه پرداز جمال عشق بودم روزگاری
حالیا خاموش خاموشم...
یاد از خاطر فراموشم...

نالهء من می تراود از در و دیوار
جام عمرم از شراب اشک لبریز است...
همزبانی نیست تا گویم به زاری، درد خویش
ای دریغ...
ای دریغ...

دیگرم مستی نمیبخشد شباب...
جام من خالی شده از عشق ناب...
ساز من فریادهای بی جواب...

همچنان در ظلمت شبهای بی مهتاب
همچنان پژمرده در پهنای این مرداب
همچنان لبریز از اندوه میپرسم:

دل اگر بشکست؟
عهد اگر بگسست؟
مهر اگر دیگر به دل ننشست؟

تا کجا باید به رنج زندگی سر کرد؟
تاکجا باید به رنج زندگی سر کرد...؟

+ نوشته شده در  88/07/02ساعت 10  توسط کیمیاگر  |